صبر سنگ!

روز اول پیش ِ خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیك با اندوه و با تردید




روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می كشت

باز زندانبان خود بودم




آن من ِ دیوانه ی عاصی

در درونم های هو می كرد

مشت بر دیوارها می كوفت

روزنی را جستجو می كرد





در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افكند

همچو ابری بر بیابانی




می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می كردم

درد سیال صدایش را




شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم ، نمی دانی




بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهانی دور بر می خاست

لیك در من تا كه می پیچید

مرده ای از گور بر می خاست




مرده ای كز پیكرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها




در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیكتر می شد

ورطه تاریك لذت بود




می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام ، آرام

می گذشت از مرز دنیاها




باز تصویری غبار آلود

زآن شب كوچك ، شب میعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت های بی بنیاد




در سیاهی  دست های من

می شكفت از حس دستانش

شكل ِ سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش




ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان ، میوه های نور

یكدگر را سیر می كردیم

با بهار باغ های دور




   روزها رفتند و من دیگر

   خود نمی دانم كدامینم

آن من ِ سر سخت ِ مغرورم

یا من ِ مغلوب ِ دیرینم




بگذرم گر از سر پیمان

می كشد این غم دگر بارم

می نشینم ، شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

فروغ فرخزاد

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com

میخانه

میخانه اگر ســــــــــاقی صاحب نظری داشت                 می خـــواری و مستـی، ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمـــــــی داد به پیمان شکنان بــــــــــاز                ســاقی ! اگر از حالــت مجـلس خبــــــری داشت

بیدادگری شـیــــــــوه ء مرضــــــــیه نمی شد                ایـــن شهـــر! اگــر دادرس و دادگــــری داشت !!

یک لحظه بر این بام، بلاخیــــــــــز نمی ماند           مـرغ ِ دل ِ غـــم دیده، اگــر بــال و پــــری داشت

در معرکه ء عشق که پیـــکار ِ حیـــات است                 مـــغـلوب٬ حریــفی که بجــز سر، سپری داشــت

صادق سر ِ پیمانــــه نبـود این همـــه غوغـا!                 میـــخانه اگـــر ســـــــــاقی صاحب نظری داشت

از ايـــن همه ســـودا چه سخـن‌ها كه نگفتيـم                 اي كــاش از اين همه گفتن يكي نيز اثري داشت

صادق سرمد

My Email :  faraz.m66@gmail.com

تو نديدي مرا

هر چه شکفــتم تـو نديدی مرا              رفـــتــی و افـســوس نچيدی مرا

مـاندم و پژمـــرده شدم ريختم              تــا کــه بــدامــان تــو آويخـتم

دامـن خود را متکان ای عـزيز              اين منم ای دوست به خاکم نريز

وای مـرا ســاده سپردی به بـاد             حـيف که نشنــاخته بــردی ز ياد

همــسفـر بادم از آن پس مدام             می گـذرم بی خــبر از بام و شام

می رســم اما به تو روزی دگر              پـــنـجره را بـــاز گــذاری اگـر

ساغر شفيعي

My Email :  faraz.m66@gmail.com

لحظه‌ي ديدار

لحظه‌ي ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز ميلرزد دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت صورتم را ، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست

وآبرويم را نريزي، دل

اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديک است


مهدي اخوان ثالث

My Email :  faraz.m66@gmail.com

« دوستی » نيز گلی است

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .   

 فريدون مشيري

My Email :  faraz.m66@gmail.com


دلكوك 2 ساله شد!

تاريخچه دلكوك:

1389/2/1 فرا رسيد و دلكوك 2 ساله شد. دو سال پيش در چنين روزي اولين پست دلكوك باشعري به اسم "اي دوست" از مولوي در اين وبلاگ قرار گرفت.

هميشه به شعر علاقه داشتم و از خواندن شعرهاي حافظ، مولوي، سعدي و ... لذت مي‌بردم ولي هيچوقت به فكر يك دفتر شعر مرتب  نيفتاده بودم تا اينكه حدود 4 سال پيش وقتي در عينك فروشي آقاي طائف كار مي‌كردم ايشان دفتر شعرشون را يكبار همراه خود آوردند، با خواندن آن دفتر تصميم گرفتم كه شعرهايي را كه دوست دارم همه را يكجا جمع كنم. با قبول شدن در رشته‌ي مهندسي عمران و پيدا كردن سر و كار بيشتر با اينترنت خيلي وقت‌ها دنبال وبلاگها و سايتهايي ميگشتم كه يك مجموعه شعر زيبا از شعراي مختلف در آنها جمع‌آوري شده باشد. ولي هر چه بيشتر مي‌گشتم نا‌اميدتر مي‌شدم و سر انجام تصميم گرفتم كه وبلاگي را بر اين اساس ايجاد كنم، وبلاگي پر از شعرهايي كه از خواندنشان هيچوقت خسته نشوم، و به نوعي يك دفتر شعر آنلاين از شعرهاي زيباي شعراي برجسته و يا گمنام ايجاد كنم.

نام اين وبلاگ در پاييز 86 دلكوك انتخاب شد. اين زمان آهنگ زيباي گوگوش كه "دلكوك" نام داشت را براي اولين بار شنيدم، اين اسم خيلي بر دلم نشست و همين باعث شد بعد ازچند ماه وبلاگ دلكوك را در بلاگفا ايجاد كنم. در ابتدا قصد داشتم شعرهايي را كه حفظ هستم در دلكوك قرار دهم و لي با گذشت زمان دلكوك از حافظه‌ي من سبقت گرفت و امروزه بسياري از شعرها در دلكوك هستند كه آنها را حفظ نيستم.

بدين ترتيب در 1 ارديبهشت 1387 دلكوك  با قالب "دختر تنها" متولد شد اولين شعر انتخابي شعر "اي دوست" از مولوي بود كه آنرا بخاطر رواني و وزن آهنگينش و همچنين مفهوم قوي‌اش در دلكوك قرار دادم و بعد از آن نيز شعرهايي از شعراي بزرگ ديگر مانند حافظ، سعدي، فريدون مشيري، هوشنگ ابتهاج، فروغ فرخزاد و ... در وبلاگ قرار گرفتند. تا امروز30 شعر در وبلاگ قرار گرفته است.


با گذشت 2 سال از عمر دلكوك اين وبلاگ از طرف گوگل داراي امتياز  2 از 10 مي‌باشد كه براي وبلاگي به سادگي دلكوك نمره ي خوبي بشمار مي‌آيد. حرف آخر اينكه دلكوك و تمام تغيراتي كه با گذشت زمان در آن ايجاد شده است  را دوست دارم، همچنين نظرها، پيشنهادها و انتقادات شما عزيزان براي هميشه در دلكوك خواهند ماند و براي من جاوداني خواهند شد.

اين بود تاريخچه‌ي زندگي دلكوك

در انتها لازم مي‌بينم يادي از استاد درس ادبيات سال پيش‌دانشگاهي يعني آقاي سليماني كنم، انشا‌الله هر جا كه هستند خوب و خوش باشند، شخصيت ايشان براي بنده بسيار جالب بود، ايشان آرامش خاصي داشتند و حس كردن زيبايي اين آرامش باعث شد كه همواره تلاش كنم مانند ايشان در تمام امورم با آرامش و اعتماد به نفس باشم. ايشان در همان 1 سالي كه استاد بنده بودند تاثير بسزايي در من گذاشتند و من علاقه‌ي خودم به شعررا تا حد زيادي مديون اين بزرگوار هستم. در اين پست نيز شعري از حافظ را قرار مي‌دهم كه اين استاد گرام بسيار دوست داشتند و سر كلاس آنرا بارها براي ما خوانده‌ بودند.

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست       پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست

نرگســـش عربده جـــوی و لبش افسوس کنان       نیــــم شـــب دوش به بالیـــن مـن آمـــد بـنشست

سر فـــــرا گـــــوش مــن آورد به آواز حزین         گفــــت ای عاشــق دیـرینـــه مـن خوابـت هست

عاشــــقی را که چنیـــــن بـاده شبگــــیر دهند         کافــــر عشــــق بـــود گـر نــشــــود باده پرست

بـــرو ای زاهــــد و بر دردکشان خرده مگیر         که نــدادنــــد جــز ایـــن تحفه به ما روز الست

آن چــــه او ریخـــــــت به پیمانه ما نوشـیدیم          اگر از خمــــر بهشــــــت است وگر باده مست

خنـــــده جــــام مــی و زلف گره گیر نـــگار           ای بســــا توبه کـه چون توبــه حـافظ بشكست

 حافظ

My Email :  faraz.m66@gmail.com


سفر ايستگاه

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تكیه داده‌ام!

قيصر امين پور

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com



برخـــيز که مي‌رود زمــســتـــان

برخـــيز که مي‌رود زمــســـتـــان            بگـــــشاي در ســـــــراي بستان
نارنـــج و بنــــفشـــه بر طــبق نه            مــنـــــقــل بگـــــذار در شبستان
ويـــن پرده بگوي تا به يــک بار            زحـمـــت بــــبرد ز پـــيش ايوان
بـرخــيـــز کــه باد صبـح نـوروز           در بــاغـچــه مي‌کند گــــل افشان
خـامـــوشـــــي بلبـــــلان مشــتاق            در مـــــوســــم گــل ندارد امکان
آواز دهـــــل نــــــهـان نـــمـــــانــد           در زيـــر گلــــيم و عشـــق پنهان
بـــوي گــــل بامــــــداد نــــــوروز           و آواز خــــــوش هـــــزاردستان
بـــس جـــامه فروختست و دسـتار          بــس خـانـه که سوختست و دکان
مــــا را ســر دوسـت بر کنارست           آنــک ســــر دشـــمـنـان و سندان
چشمي که به دوست برکند دوست            بـــر هـــــم نــــــنــهد ز تيرباران
سـعدي چو به ميوه مي‌رسد دست            ســهلســــت جــــفاي بوستانبـــان

سعدي

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir

اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.bahar20.sub.ir


تاخير

آینه پرسید که چرا دیر کرده است ...؟

                      نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ... !

 خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...

                    تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .

                              گفتم امروز هوا سرد  بوده است ...

                                            شاید موعد قرار تغییر کرده است ... !؟

خندید به سادگیم آینه ، وگفت‌:  

                    احساس پاک  تورا  زنجیر کرده‌است ...

                             گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

                                            گفت : خوابی ، سال ها دیر کرده است .

  در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... !

                  عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...

                              راست می گفت آینه که منتظر نباش : 

                                              او برای همیشه دیر کرده است


ناشناس

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com

بيا برگرديم

رســــم اين شهـــر عـــجيـــب است.. بيا برگرديم         قـــصــــد اين قـــوم فريــب است ..بيا برگرديم

آنكـه كــه يــك روز همـه دل به نگـــاهش داديــم        خنده اش ســـرد و غــريـب است.. بيا برگرديم

عشـــق بازيچــــه شهــــر است ولـــي در ده مــا          دخــــتــر عــــشـــق نجـــيب است..بيا برگرديم

كـــــرم ها در دل هر كــــوچـــه اقامــت دارنـــــد        روســـــتا مــــامن سيـــــب است.. بيا بر گرديم

چه حسابي است در اين شهركه در محبس جبر؟        جــاي بعــــــلاوه صليــب اســت.. بيابرگرديم!!


ناشناس

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com


اي كاش

کاش بـــــر ساحل رودی خاموش          عــــطر مرمـوز گــیاهی بودم

چــــو بر آنجـــــا گذرت می افتاد            به ســراپای تو لـب می سودم

کاش چــون نای شبان می خواندم           به نـــوای دل دیـــــوانه ی تو

خفتــــه بر هـــــــودج مواج نسیم           میگذشـتــــم ز در خانــه ی تو

کاش چـــــون پرتو خورشید بهار           سحـــر از پنــــجـــره میتابیدم

از پــــس پرده ی لــــرزان حریر           رنگ چـــشمــان تو را میدیدم

کاش در بـــزم فروزنــــــده ی تو            خنــــده ی جــــام شرابی بودم

کاش در نیمــــه شبـــــی درد آلود            سســــتی و مستی خوابی بودم

کاش چــــون آیـــــنه روشن میشد           دلــــم از نقش تو و خنده ی تو

صبحــگاهان به تنــم می لغــــزید            گـــرمی دســــت نوازنده ی تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا          نـــیمه شــــب ماه تماشا میکرد

در دل بـــاغـــچه ی خانــــه ی تو           شـــور من،ولـــوله برپا میکرد

کاش چــــــون یـــاد دل انگیز زنی         می خــزیدم به دلت پر تشویش

ناگهـــان چشـــــم تــرا مــــیدیـــدم           خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

کاش از شــاخـه ی سرسبز حیات         گـــل انـــــــدوه مـــــرا میچیدی

کاش در شعر من ای مایه ی عمر          شعــــــله ی راز مــــرا میدیدی


فروغ فرخزاد


My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com

بيا تا گل برافشانيم

بیــــا تا گــــل برافــشانــیــــــم و مـی در ساغــر اندازیم         فلـــك را سقـــف بشــــكافــیم و طــرح نو دراندازیم

اگر غــــم لــــشـــكر انگـــــــیزد كـه خون عاشقان ریزد        مـــن و ساقـــــی بـــدو تـــــازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغــوانــی را گــــــلاب انــــــدر قــــدح ریــزیم        نســــیم عــطر گردان را شكـــر در مجمـــر اندازیم

چو در دستست رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش       كـه دســت افشان غزل خوانیم و پاكوبان سر اندازیم

 صـــــبا خاك وجـــــود ما بـــدان عــــالی جنــــاب انداز        بـــود كان ماه خوبان را نظـــــر بر منظـــر اندازیم

یكــی از عقــــل می لافـــد یكــی طامـــــات می بافـــــد         بیـا كـــــیــــن داوری ها را به پـــیــش داور اندازیم

بهشــــت عدن اگر خواهــــی بیــــا با ما به میخــــــــانه         كـه از پای خُـــمـــت روزی به حوض كوثر اندازیم

سخـــن دانی و خوش خــــوانی نمـــی ورزند در شیراز         بیـــا حافظ كـــه تا خــــود را به ملكی دیگر اندازیم


 حافظ

My Email :  faraz.m66@gmail.com

 

امشب

انـدوه تـــو شــــد وارد کاشــــانــه‌ام امشب        مـــهمــان عزيز آمــده در خانه‌ام امشب


صد شکر خدا را کـه نشسـتست به شــادي        گنـــج غــمت انـــدر دل ويرانه‌ام امشب


من از نگـه شــمـع رخـــت ديـــــده نورزم        تا پـــاک نســـوزد پـــر پروانه‌ام امشب


بگشا لــب افسونگرت اي شوخ پري چـهر       تا شيـــخ بدانـــد ز چــه افسانـه‌ام امشب


ترســـم که ســــر کــوي تو را سـيل بگيرد       اي بي‌خبـــر از گــريه مستانـه‌ام امشب


يک جرعه‌ي تو مست کند هر دو جهان را       چيزي که لبت ريخت به پيمانه‌ام امشب


شايد که شـــکارم شود آن مـــرغ بــهشتي         گــاهي شکــن دام و گهي دانه‌ام امشب


تا بر ســــر من بـــگذرد آن يــار قـــديمي         خــاک قدم محـــرم و بيــگانه‌ام امشب


امــــيد که بر خـــيل غمش دســــت بــيايد         آه ســـحر و طاقـــت هر دانه‌ام امشب


از من بــــگريزيد که مي‌خــورده‌ام امشب        با مــــن مــنـشيــنيد که ديوانه‌ام امشب


بي حاصـــلم از عـــمر گــرانمايه فروغي        گر جان نــرود در پي جـانانه‌ام امشب


  فروغي بسطامي

 : My Email :  faraz.m66@gmail.com