ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت

 جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

 تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

 باور مکن که دست ز دامن بدارمت

 محراب ابرویت بنما تا سحرگهی

 دست دعا برآرم و در گردن آرمت

 گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

 صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب

 بیمار بازپرس که در انتظارمت

 صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار

 بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت

خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد

منت پذیر غمزه خنجر گذارمت

 می گریم و مرادم از این سیل اشکبار

 تخم محبت است که در دل بکارمت

 بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل

 در پای دم به دم گهر از دیده بارمت

 حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

 فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت


حافظ

My Email: Faraz.m66@gmail.com

My Website: www.Bahramshop.ir

Bahramshop.ir

وبسایت جدید من:

 http://www.bahramshop.ir  



تا تو با منی

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است


هوشنگ ابتهاج

My Email :   faraz.m66@gmail.com


دلکوک 5 ساله شد

92/2/1 دلکوک پنج ساله شد. 



ترنج

گفتا تو از کجائی کاشفتـــــــــــه مــی نمائی                  گفتم مـــــنم غریـــبی از شـهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خـــــبر نــداری                   گفتم بـــــر آستانــــت دارم سـر گدائی

گفتا کــــــدام مرغـــی کز این مقـام خوانی                    گفتم که خـــوش نوائی از بـاغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو کــه رسـتی                   گفتم بمی پرستی جستم ز خـود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبــه ورزی                   گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلـــــربائی مــــــا را چگونــــه دیدی                    گفتم چو خرمنی گل در بـــزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کـــاندر جهــــان نـگنجم                    گفتم به از ترنجی لیکن بدســــت نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عـــــــشق بــازی                   گفتم از آنکه هستم سرگشته ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیــــند                    گفتم حدیث مستان ســـری بود خدائی


خواجوی کرمانی

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را میپویند

 مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

 روزگار غریبیست نازنین

 وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

روزگار غریبیست نازنین

ودراین بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبیست

آنکه بر در میزند شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را میپویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

روزگار غریبی ست نازنین نور را درپستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

بام بام

بام بام بام

بام بام بام بام بام بام

 

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

وتبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را بر دهان

 

کباب قناری بر آتش سوسن

و یاس شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس مغرور مست شور

عزای ما را بر سفره نشسته است

 

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین.....

احمد شاملو

My Email :   faraz.m66@gmail.com


دگرباره بشوریدم

دگرباره بشوریدم، بدان ســـانم به جـــــــان تـو              که راه خانه خود را، نمی دانــم بـه جان تو

من آن دیوانه ی بندم، که دیوان را همــــی بندم              زبان عشق می دانم، سلیمانــــم بـه جـان تو

چو تو پنهان شوی از من، همه تاریکی و کفرم            چو تو پیدا شوی بر من، مسلمانـم به جان تو

چو آبی خوردم از کوزه، خیال تو در او دــیدم              وگر یک دم زدم بی تو، پشیمانـم به جان تو

دگرباره بشوریدم، بدان سـانــــم به جـــــان تو              که هر بندی که بربندی، بدرّانم بــه جان تو

اگر بی تو بر افلاکم، چو ابـــر تیـــره غمناکم               وگر بی تو به گلزارم، به زندانــم به جان تو

سماع گوش من نامت، سماع هوش مــن جامت             عمارت کن مرا آخر، که ویرانــم به جان تو

تو عید جان قربانی و پیشت عاشقــــــان قربان              بکش در مطبخ خویشم، که قربانم به جان تو


مولوی

My Email :   faraz.m66@gmail.com

در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

بیخود شده ام لیکن بیخودتر از این خواهم

 با چشم تو می گویم من مست چنین خواهم

من تاج نمی خواهم من تخت نمی خواهم

در خدمتت افتاده بر روی زمین خواهم

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من

گفتا که چه می خواهی گفتم که همین خواهم

با باد صبا خواهم تا دم بزنم لیکن

چون من دم خود دارم همراز مهین خواهم

در حلقه میقاتم ایمن شده ز آفاتم

مومم ز پی ختمت زان نقش نگین خواهم

ماهی دگر است ای جان اندر دل مه پنهان

زین علم یقینستم آن عین یقین خواهم


مولوی

My Email :   faraz.m66@gmail.com

تو را می خواهم

تو را می خواهم و دانم که هرگز
 به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت
 از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم
 به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش
 فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

فروغ فرخزاد

My Email :   faraz.m66@gmail.com


از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی  تو
روی شعرم ستاره می بارد
در  سکوت  سپید   کاغذها
پنجه هایم  جرقه  می کارد

شعر  دیوانه ی  تب   آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره  می سوزد
عطش     جاودان     آتش ها

آری  آغاز دوست داشتن  است
گرچه    پایان   راه   ناپیداست
من   به   پایان   دگر   نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

از   سیاهی   چرا   حذر   کردن
شب پر از قطره های الماس است
آن  چه  از  شب  به جا   می ماند
عطر  سکرآور  گل   یاس   است

آه  بگذار  که  گم  شوم  در تو
کس  نیابد  ز من  نشانه ی  من
روح    سوزان   آه   مرطوبم
بوزد   بر   تن  ترانه ی   من

آه  بگذار زین  دریچه ی   باز
خفته    در  پرنیان    رویاها
با  پر  روشنی    سفر   گیرم
بگذرم   از   حصار     دنیاها

دانی از زنده گی چه می خواهم؟
من تو،   منم، تو، پای تا سر  تو
زنده گی   گر هزار   باره   بود
بار  دیگر   تو،   بار  دیگر   تو

آن چه در من نهفته دریایی است
کی   توان    نهفتن ام     باشد؟
با   تو  زین  سهمگین   توفانی
کاش    یارای   گفتن ام    باشد

بس که لبریزم از تومی خواهم
چون غباری  زخود  فروریزم 
زیر  پای   تو  سر  نهم   آرام
به  سبک   سایه ی  تو  آویزم

آری  آغاز دوست داشتن  است
گر چه   پایان   راه   ناپیداست
من   به   پایان   دگر   نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخزاد

My Email :   faraz.m66@gmail.com

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود 

يك شب پاك اهورايي

بود و پيدا بود 

بر بلندي همگنان خاموش

گرد هم بودند 

ليك پنداري 

هر كسي با خويش تنها بود 

ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود 

جمله آفاق جهان پيدا 

اختران روشنتر از هر شب 

تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا 

جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا 

اينك اين پرسنده مي پرسد 

پرسنده : من شنيدستم 

تا جهان باقي ست مرزي هست 

بين دانستن 

و ندانستن 

تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟

آنسوي اين مرز ناپيدا 

چيست ؟

وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟

مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم 

پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني 

مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست 

بودا : از همين دانستن و ديدن 

يا ندانستن سخن مي رفت 

زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي 

شهر بند رازها آنجاست 

اهرمن آنجا ، اهورا نيز 

بودا : پهندشت نيروانا نيز 

پرسنده : پس خدا آنجاست ؟

هان ؟

شايد خدا آنجاست 

بين دانستن 

و ندانستن 

تا جهان باقي ست مرزي هست 

همچنان بوده ست 

تا جهان بوده ست 

مهدي اخوان ثالث

My Email :   faraz.m66@gmail.com

خودِ تو جان جهانی

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی‌

 بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی 

  مولانا

My Email :   faraz.m66@gmail.com

یک نفر مـثل خودم ، عاشق دیدار من است

اي نگاهــــت نخـــي از مـخمـل و از ابريـشم          چند وقـت است که هر شب به تو مي انديشم

 به تــو آري ، به تو يعني به همان منـظر دور          به همان سبز صميمــي ، به همین بـاغ بلور

 به همان سايه ، همان وهم ، همان تصـويري           که سراغــش ز غزلـهاي خـودم مي گـيري

 به هــمان زل زدن از فــــاصله دور بــه هـم           يــعني آن شـــيوه فهـــماندن منــظور به هم

 به تــــبسم ، بــــه تکــــلم ، به دلارايــــي تـو           به خمـــوشي ، به تــماشا ، به شکيــبايي تو

 به نفس هاي تو در سايـــه سنــــگيـن سکوت           به سخنهاي تو با لهـــجه شــــيرين ســکوت

 شبحی چند شـــب است آفـت جـانم شده است           اول اســم کســــــی ورد زبــــانم شـده است

 در من انگار کسی در پـــی انـكار مـن است           یک نفر مـثل خودم ، عاشق دیدار من است

 یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش           می شــود یک شـبه پی برد بـه دلدادگی اش

 آه ای خواب گران سنـــگ سبــــکبار شـــده            بـــر سر روح مــــن افتـــاده و آوار شــــده

 یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش            می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 آی بـی رنگ تر از آیــنه یک لحظه بایست            راستی این شبح هر شــبه تصویر تو نیست؟

 اگر این حادثه هـــر شــبه تصویر تو نیست           پس چرا رنـــگ تو و آینـــه ایـنقدر یکیست؟

 حـــتم دارم که تویی آن شبــــح آیـــنه پوش           عاشقی جـــرم قشنگی ست به انـکار مکوش

 آری آن سایـــه که شب آفــت جانم شده بود           آن الفــــبا که هــــمه ورد زبانـــــم شــده بود

 اینـــــک از پشــــت دل آینه پیدا شده است            و تـــماشاگه ایــــن خیل تـماشـــــا شده است

 آن الفــــــبای دبستــــــانی دلخــــواه, تویی            عشـــــق من, آن شبــــح شاد شبـانگاه تویی

بهروز ياسمي

My E-mail  :  faraz.m66@gmail.com