گلهای یاس
دوش، آن رشتههاي ياس، که بود
خفته بر سينهي دلانگيزت
راست گفتي که آرزوي من است
که چنان گشته گردنآويزت.
با چه لبخندهاي نازآلود،
با چه شيرين نگاه شورانگيز،
باز کردي ز گردن و، دادي
به من آن ياسهاي عطرآميز!
بوسه دادم بسي به ياد تواش:
دلم از دست رفت و مست شدم.
آن چنانش به شوق بوييدم
که به بوي خوشش ز دست شدم.
دوش، تا وقت بامداد، مرا
گل تو در کنار بالين بود.
در بر من بخفت و عطر افشاند،
بسترم، تا به صبح، مشکين بود.
به شگفت آمدم که: اين همه بوي
ز گلي اين چنين، عجب باشد!
حيرتم زد که: راز اين گل چيست؟
که چنينم از آن طرب باشد!...
آه، دانستم، - اي شکوفهي ناز! -
راز اين بوي مستي آميزت:
کاندر آن رشته، بود پيچيده
تاري از گيسوي دلاويزت!...
هوشنگ ابتهاج (سایه)
http://360.yahoo.com/profile-.VAX4aw3erR_s_v_k8ez_tRR
My E-mail: faraz.m66@gmail.com
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۹ ساعت توسط فراز
|