تو را می خواهم
My Email : faraz.m66@gmail.com
My Email : faraz.m66@gmail.com
امشب از
آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش
ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان
راه ناپیداست
من به پایان دگر
نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر
کردن
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جا
می ماند
عطر سکرآور گل
یاس است
آه بگذار که گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبم
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زنده گی چه می خواهم؟
من تو، منم، تو، پای تا سر تو
زنده گی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو، بار دیگر
تو
آن چه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتن ام
باشد؟
با تو زین سهمگین
توفانی
کاش یارای گفتن
ام باشد
بس که لبریزم از تومی خواهم
چون غباری زخود فروریزم
زیر پای تو سر نهم
آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان
راه ناپیداست
من به پایان دگر
نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
My Email : faraz.m66@gmail.com
روز اول پیش ِ خود
گفتم
دیگرش
هرگز نخواهم دید
روز دوم
باز می گفتم
لیك با
اندوه و با تردید
روز سوم
هم گذشت اما
بر سر
پیمان خود بودم
ظلمت
زندان مرا می كشت
باز
زندانبان خود بودم
آن من ِ
دیوانه ی عاصی
در درونم
های هو می كرد
مشت بر
دیوارها می كوفت
روزنی را
جستجو می كرد
در درونم
راه می پیمود
همچو
روحی در شبستانی
بر درونم
سایه می افكند
همچو
ابری بر بیابانی
می شنیدم
نیمه شب در خواب
های های
گریه هایش را
در صدایم
گوش می كردم
درد سیال
صدایش را
شرمگین
می خواندمش بر خویش
از چه رو
بیهوده گریانی
در میان
گریه می نالید
دوستش
دارم ، نمی دانی
بانگ او
آن بانگ لرزان بود
كز جهانی
دور بر می خاست
لیك در
من تا كه می پیچید
مرده ای
از گور بر می خاست
مرده ای
كز پیكرش می ریخت
عطر شور
انگیز شب بوها
قلب من
در سینه می لرزید
مثل قلب
بچه آهوها
در سیاهی
پیش می آمد
جسمش از
ذرات ظلمت بود
چون به
من نزدیكتر می شد
ورطه
تاریك لذت بود
می نشستم
خسته در بستر
خیره در
چشمان رؤیاها
زورق
اندیشه ام ، آرام
می گذشت
از مرز دنیاها
باز
تصویری غبار آلود
زآن شب
كوچك ، شب میعاد
زآن اتاق
ساكت سرشار
از سعادت
های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شكفت
از حس دستانش
شكل ِ
سرگردانی من بود
بوی غم
می داد چشمانش
ریشه
هامان در سیاهی ها
قلب
هامان ، میوه های نور
یكدگر را
سیر می كردیم
با بهار
باغ های دور
روزها
رفتند و من دیگر
خود نمی
دانم كدامینم
آن من ِ
سر سخت ِ مغرورم
یا من ِ
مغلوب ِ دیرینم
بگذرم گر
از سر پیمان
می كشد
این غم دگر بارم
می نشینم
، شاید او آید
عاقبت
روزی به دیدارم
کاش بـــــر ساحل رودی خاموش عــــطر مرمـوز گــیاهی بودم
چــــو بر آنجـــــا گذرت می افتاد به ســراپای تو لـب می سودم
کاش چــون نای شبان می خواندم به نـــوای دل دیـــــوانه ی تو
خفتــــه بر هـــــــودج مواج نسیم میگذشـتــــم ز در خانــه ی تو
کاش چـــــون پرتو خورشید بهار سحـــر از پنــــجـــره میتابیدم
از پــــس پرده ی لــــرزان حریر رنگ چـــشمــان تو را میدیدم
کاش در بـــزم فروزنــــــده ی تو خنــــده ی جــــام شرابی بودم
کاش در نیمــــه شبـــــی درد آلود سســــتی و مستی خوابی بودم
کاش چــــون آیـــــنه روشن میشد دلــــم از نقش تو و خنده ی تو
صبحــگاهان به تنــم می لغــــزید گـــرمی دســــت نوازنده ی تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا نـــیمه شــــب ماه تماشا میکرد
در دل بـــاغـــچه ی خانــــه ی تو شـــور من،ولـــوله برپا میکرد
کاش چــــــون یـــاد دل انگیز زنی می خــزیدم به دلت پر تشویش
ناگهـــان چشـــــم تــرا مــــیدیـــدم خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش از شــاخـه ی سرسبز حیات گـــل انـــــــدوه مـــــرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر شعــــــله ی راز مــــرا میدیدی
فروغ فرخزاد