دلكوك
زيباترين اشعار فارسي
امشب از
آسمان دیده ی تو My Email : faraz.m66@gmail.com شست باران بهاران هر چه هر جا بود My Email : faraz.m66@gmail.com نه مرادم نه مریدم بخود آی و گلِ وصل بـچیـنی My Email : faraz.m66@gmail.com اي نگاهــــت نخـــي
از مـخمـل و از ابريـشم چند وقـت
است که هر شب به تو مي انديشم به تــو آري ،
به تو يعني به همان منـظر دور به
همان سبز صميمــي ، به همین بـاغ بلور به همان سايه ،
همان وهم ، همان تصـويري که
سراغــش ز غزلـهاي خـودم مي گـيري به هــمان زل
زدن از فــــاصله دور بــه هـم يــعني
آن شـــيوه فهـــماندن منــظور به هم به تــــبسم ، بــــه
تکــــلم ، به دلارايــــي تـو به خمـــوشي ، به تــماشا ، به شکيــبايي تو به نفس هاي تو
در سايـــه سنــــگيـن سکوت به
سخنهاي تو با لهـــجه شــــيرين ســکوت شبحی چند شـــب
است آفـت جـانم شده است اول اســم
کســــــی ورد زبــــانم شـده است در من انگار کسی
در پـــی انـكار مـن است یک نفر
مـثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ،
چنان ساده که از سادگی اش می شــود
یک شـبه پی برد بـه دلدادگی اش آه ای خواب گران
سنـــگ سبــــکبار شـــده بـــر
سر روح مــــن افتـــاده و آوار شــــده یک نفر سبز ،
چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش آی بـی رنگ تر
از آیــنه یک لحظه بایست راستی
این شبح هر شــبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هـــر
شــبه تصویر تو نیست پس چرا رنـــگ
تو و آینـــه ایـنقدر یکیست؟ حـــتم دارم که
تویی آن شبــــح آیـــنه پوش عاشقی
جـــرم قشنگی ست به انـکار مکوش آری آن سایـــه
که شب آفــت جانم شده بود آن الفــــبا
که هــــمه ورد زبانـــــم شــده بود اینـــــک از پشــــت
دل آینه پیدا شده است و تـــماشاگه
ایــــن خیل تـماشـــــا شده است آن الفــــــبای
دبستــــــانی دلخــــواه, تویی
عشـــــق من, آن شبــــح شاد شبـانگاه تویی بهروز ياسمي روز اول پیش ِ خود
گفتم میخانه اگر ســــــــــاقی صاحب نظری داشت می
خـــواری و مستـی، ره و رسم دگری داشت پیمانه نمـــــــی داد به پیمان شکنان بــــــــــاز ســاقی ! اگر از حالــت مجـلس
خبــــــری داشت بیدادگری شـیــــــــوه ء مرضــــــــیه نمی شد ایـــن
شهـــر! اگــر دادرس و دادگــــری داشت !! یک لحظه بر این بام، بلاخیــــــــــز نمی ماند مـرغ ِ دل ِ غـــم دیده، اگــر
بــال و پــــری داشت در معرکه ء عشق که پیـــکار ِ حیـــات است مـــغـلوب٬ حریــفی که بجــز سر، سپری داشــت صادق سر ِ پیمانــــه نبـود این همـــه غوغـا! میـــخانه اگـــر ســـــــــاقی صاحب نظری داشت از ايـــن همه ســـودا
چه سخـنها كه نگفتيـم اي كــاش
از اين همه گفتن يكي نيز اثري داشت صادق سرمد My Email : faraz.m66@gmail.com هر چه شکفــتم تـو
نديدی مرا رفـــتــی و افـســوس نچيدی مرا مـاندم و پژمـــرده
شدم ريختم تــا کــه بــدامــان تــو آويخـتم دامـن خود را متکان
ای عـزيز
اين منم ای دوست به خاکم نريز وای مـرا ســاده
سپردی به بـاد
حـيف که نشنــاخته بــردی ز ياد همــسفـر بادم از آن
پس مدام
می گـذرم بی خــبر از بام و شام می رســم اما به تو
روزی دگر پـــنـجره را بـــاز گــذاری اگـر ساغر شفيعي My Email : faraz.m66@gmail.com لحظهي ديدار نزديک است باز من ديوانه ام، مستم باز ميلرزد دلم ، دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي ! نخراشي به غفلت صورتم را ، تيغ! هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست وآبرويم را نريزي، دل اي نخورده مست لحظه ي ديدار نزديک است مهدي اخوان ثالث My Email : faraz.m66@gmail.com دل من دير زمانی است كه می پندارد : «
دوستی » نيز گلی است ؛ مثل نيلوفر و ناز ، ساقه ترد ظريفی دارد . بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد ! در زمينی كه ضمير من و توست ، از نخستين ديدار ، هر سخن ، هر رفتار ، دانه هايی است كه می افشانيم . برگ و باری است كه می رويانيم آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ، زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد . آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ، كه تمنای وجودت همه او باشد و بس . بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس . زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست . در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ، عطر جانپرور عشق گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز دانه ها را بايد از نو كاشت . آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان خرج می بايد كرد . رنج می بايد برد . دوست می بايد داشت ! با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند دست يكديگر را بفشاريم به مهر جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری بسپاريم به هم بسراييم به آواز بلند : - شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ،
عطر افشان فريدون مشيري My Email : faraz.m66@gmail.com
تاريخچه دلكوك: 1389/2/1 فرا رسيد و دلكوك 2 ساله شد. دو سال پيش در چنين روزي اولين
پست دلكوك باشعري به اسم "اي دوست" از مولوي در اين وبلاگ قرار گرفت. هميشه به شعر علاقه داشتم و از خواندن شعرهاي حافظ، مولوي، سعدي و ...
لذت ميبردم ولي هيچوقت به فكر يك دفتر شعر مرتب
نيفتاده بودم تا اينكه حدود 4 سال پيش وقتي در عينك فروشي آقاي طائف كار ميكردم
ايشان دفتر شعرشون را يكبار همراه خود آوردند، با خواندن آن دفتر تصميم گرفتم كه
شعرهايي را كه دوست دارم همه را يكجا جمع كنم. با قبول شدن در رشتهي مهندسي عمران
و پيدا كردن سر و كار بيشتر با اينترنت خيلي وقتها دنبال وبلاگها و سايتهايي ميگشتم
كه يك مجموعه شعر زيبا از شعراي مختلف در آنها جمعآوري شده باشد. ولي هر چه
بيشتر ميگشتم نااميدتر ميشدم و سر انجام تصميم گرفتم كه وبلاگي را بر اين اساس
ايجاد كنم، وبلاگي پر از شعرهايي كه از خواندنشان هيچوقت خسته نشوم، و به نوعي يك
دفتر شعر آنلاين از شعرهاي زيباي شعراي برجسته و يا گمنام ايجاد كنم. نام اين وبلاگ در پاييز 86 دلكوك انتخاب شد. اين زمان آهنگ زيباي
گوگوش كه "دلكوك" نام داشت را براي اولين بار شنيدم، اين اسم خيلي بر
دلم نشست و همين باعث شد بعد ازچند ماه وبلاگ دلكوك را در بلاگفا ايجاد كنم. در
ابتدا قصد داشتم شعرهايي را كه حفظ هستم در دلكوك قرار دهم و لي با گذشت زمان
دلكوك از حافظهي من سبقت گرفت و امروزه بسياري از شعرها در دلكوك هستند كه آنها
را حفظ نيستم. بدين ترتيب در 1 ارديبهشت 1387 دلكوك با قالب "دختر تنها" متولد شد اولين
شعر انتخابي شعر "اي دوست" از مولوي بود كه آنرا بخاطر رواني و وزن
آهنگينش و همچنين مفهوم قوياش در دلكوك قرار دادم و بعد از آن نيز شعرهايي از شعراي
بزرگ ديگر مانند حافظ، سعدي، فريدون مشيري، هوشنگ ابتهاج، فروغ فرخزاد و ... در
وبلاگ قرار گرفتند. تا امروز30 شعر در وبلاگ قرار گرفته است. با گذشت 2 سال از عمر دلكوك اين وبلاگ از طرف گوگل داراي امتياز 2 از 10 ميباشد كه براي وبلاگي به سادگي دلكوك
نمره ي خوبي بشمار ميآيد. حرف آخر اينكه دلكوك و تمام تغيراتي كه با گذشت زمان در
آن ايجاد شده است را دوست دارم، همچنين
نظرها، پيشنهادها و انتقادات شما عزيزان براي هميشه در دلكوك خواهند ماند و براي
من جاوداني خواهند شد. اين بود تاريخچهي زندگي دلكوك در انتها لازم ميبينم يادي از استاد درس ادبيات سال پيشدانشگاهي
يعني آقاي سليماني كنم، انشاالله هر جا كه هستند خوب و خوش باشند، شخصيت ايشان
براي بنده بسيار جالب بود، ايشان آرامش خاصي داشتند و حس كردن زيبايي اين آرامش
باعث شد كه همواره تلاش كنم مانند ايشان در تمام امورم با آرامش و اعتماد به نفس
باشم. ايشان در همان 1 سالي كه استاد بنده بودند تاثير بسزايي در من گذاشتند و من
علاقهي خودم به شعررا تا حد زيادي مديون اين بزرگوار هستم. در اين پست نيز شعري
از حافظ را قرار ميدهم كه اين استاد گرام بسيار دوست داشتند و سر كلاس آنرا بارها
براي ما خوانده بودند. زلف آشفته و خوی
کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک
وغزل خوان و صراحی در دست نرگســـش عربده
جـــوی و لبش افسوس کنان نیــــم شـــب دوش به بالیـــن مـن آمـــد بـنشست سر فـــــرا گـــــوش
مــن آورد به آواز حزین گفــــت ای عاشــق
دیـرینـــه مـن خوابـت هست عاشــــقی را که
چنیـــــن بـاده شبگــــیر دهند کافــــر عشــــق بـــود گـر نــشــــود باده پرست بـــرو ای زاهــــد
و بر دردکشان خرده مگیر که نــدادنــــد
جــز ایـــن تحفه به ما روز الست آن چــــه او
ریخـــــــت به پیمانه ما نوشـیدیم اگر از خمــــر بهشــــــت است وگر باده مست خنـــــده جــــام
مــی و زلف گره گیر نـــگار ای
بســــا توبه کـه چون توبــه حـافظ بشكست حافظ My Email : faraz.m66@gmail.com قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تكیه دادهام! قيصر امين پور My E-mail : faraz.m66@gmail.com برخـــيز
که ميرود زمــســـتـــان
بگـــــشاي
در ســـــــراي بستان سعدي My E-mail : faraz.m66@gmail.com آینه پرسید که چرا دیر کرده است ...؟
نکند
دل دیگری او را اسیر کرده است
... ! خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...
تنها
دقایقی چند تاخیر کرده است
.
گفتم
امروز هوا سرد بوده است
...
شاید
موعد قرار تغییر کرده است ... !؟ خندید به سادگیم آینه ، وگفت: احساس پاک
تورا زنجیر کردهاست
...
گفتم
از عشق من چنین سخن مگوی
...
گفت
: خوابی ، سال ها دیر کرده است
. در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... ! عشق
تو عجیب مرا پیر کرده است
...
راست
می گفت آینه که منتظر نباش
: او
برای همیشه دیر کرده است ناشناس My E-mail : faraz.m66@gmail.com
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش
ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان
راه ناپیداست
من به پایان دگر
نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر
کردن
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جا
می ماند
عطر سکرآور گل
یاس است
آه بگذار که گم شوم در تو
کس نیابد ز من نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبم
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زنده گی چه می خواهم؟
من تو، منم، تو، پای تا سر تو
زنده گی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو، بار دیگر
تو
آن چه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتن ام
باشد؟
با تو زین سهمگین
توفانی
کاش یارای گفتن
ام باشد
بس که لبریزم از تومی خواهم
چون غباری زخود فروریزم
زیر پای تو سر نهم
آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان
راه ناپیداست
من به پایان دگر
نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك ! چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
دیگرش
هرگز نخواهم دید
روز دوم
باز می گفتم
لیك با
اندوه و با تردید
روز سوم
هم گذشت اما
بر سر
پیمان خود بودم
ظلمت
زندان مرا می كشت
باز
زندانبان خود بودم
آن من ِ
دیوانه ی عاصی
در درونم
های هو می كرد
مشت بر
دیوارها می كوفت
روزنی را
جستجو می كرد
در درونم
راه می پیمود
همچو
روحی در شبستانی
بر درونم
سایه می افكند
همچو
ابری بر بیابانی
می شنیدم
نیمه شب در خواب
های های
گریه هایش را
در صدایم
گوش می كردم
درد سیال
صدایش را
شرمگین
می خواندمش بر خویش
از چه رو
بیهوده گریانی
در میان
گریه می نالید
دوستش
دارم ، نمی دانی
بانگ او
آن بانگ لرزان بود
كز جهانی
دور بر می خاست
لیك در
من تا كه می پیچید
مرده ای
از گور بر می خاست
مرده ای
كز پیكرش می ریخت
عطر شور
انگیز شب بوها
قلب من
در سینه می لرزید
مثل قلب
بچه آهوها
در سیاهی
پیش می آمد
جسمش از
ذرات ظلمت بود
چون به
من نزدیكتر می شد
ورطه
تاریك لذت بود
می نشستم
خسته در بستر
خیره در
چشمان رؤیاها
زورق
اندیشه ام ، آرام
می گذشت
از مرز دنیاها
باز
تصویری غبار آلود
زآن شب
كوچك ، شب میعاد
زآن اتاق
ساكت سرشار
از سعادت
های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شكفت
از حس دستانش
شكل ِ
سرگردانی من بود
بوی غم
می داد چشمانش
ریشه
هامان در سیاهی ها
قلب
هامان ، میوه های نور
یكدگر را
سیر می كردیم
با بهار
باغ های دور
روزها
رفتند و من دیگر
خود نمی
دانم كدامینم
آن من ِ
سر سخت ِ مغرورم
یا من ِ
مغلوب ِ دیرینم
بگذرم گر
از سر پیمان
می كشد
این غم دگر بارم
می نشینم
، شاید او آید
عاقبت
روزی به دیدارم




نارنـــج و بنــــفشـــه بر طــبق نه مــنـــــقــل
بگـــــذار در شبستان
ويـــن پرده بگوي تا به يــک بار زحـمـــت
بــــبرد ز پـــيش ايوان
بـرخــيـــز کــه باد صبـح نـوروز در بــاغـچــه ميکند گــــل افشان
خـامـــوشـــــي بلبـــــلان مشــتاق در
مـــــوســــم گــل ندارد امکان
آواز دهـــــل نــــــهـان نـــمـــــانــد در
زيـــر گلــــيم و عشـــق پنهان
بـــوي گــــل بامــــــداد نــــــوروز و آواز خــــــوش هـــــزاردستان
بـــس جـــامه فروختست و دسـتار بــس
خـانـه که سوختست و دکان
مــــا را ســر دوسـت بر کنارست آنــک
ســــر دشـــمـنـان و سندان
چشمي که به دوست برکند دوست بـــر
هـــــم نــــــنــهد ز تيرباران
سـعدي چو به ميوه ميرسد دست ســهلســــت
جــــفاي بوستانبـــان












| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










